تبلیغات
♥ پسری از آواره های باران

♥ پسری از آواره های باران
 
نویسندگان
نظر سنجی
به نظر شما عشق بهتره یا دوست داشتن؟



اگه این متنو می بینی بدون از وقتی رفتی دلم برات یه ذره شده ...خیلی دلتنگتم


[ چهارشنبه 16 آذر 1390 ] [ 01:36 ق.ظ ] [ سعید ]
دوستان تو این وبلاگ جریان این عشق بی سرانجامو براتون می نویسم امیدوارم این راه اشتباهی که من رفتمو شما نرین ، امیدوارم از این جریان چیزی یاد بگیرین ، ازتون التماس دعا دارم و همتونو به خدا میسپرم
"راستی یه سلام ویژه به ایرانیان خارج از کشور میکنم و میگم همتونو دوست دارم" 



[ شنبه 9 مهر 1390 ] [ 02:05 ب.ظ ] [ سعید ]
امروز اومدم یه چیزایی رو بگم و برای همیشه برم
همه ازم میپرسن چرا وبتو آپ نمیکنی؟
راستش دیگه دل و دماغی برای آپ کردنش ندارم تمام لحظات خوشی که داشتم از بین رفته

اونی که دوسش داشتم الان بیماره منم که حال و روز خوبی ندارم این فاصله خیلی دوریم که ازش دارم مزید بر علت شده که دیگه نایی نداشته باشم
میخوام یه تشکر کنم از تمام دوستان عزیزی که تو این مدت وفادارانه باهام بودن ، نظر دادن ، دلداری دادن و...
این وبلاگ یادگاری باقی موند از یه عشق بی سرانجام ، عشقی که آخرش با غم و درد به پایان رسید
در این لحظه که این کلمات رو مینویسم بغض تو گلوم جمع شده واقعا حیف شد ، حیف شد که با تلخی به پایان رسید

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر ..... یادگاری که در این گنبد دوار بماند



[ سه شنبه 6 مهر 1389 ] [ 02:05 ق.ظ ] [ سعید ]
الان که میخوام این مطلب رو ارسال کنم دلم خیلی گرفته راستش یکساعت پیش یه دل سیر گریه کردم برای کسی که خیلی دوسش داشتم و دارم نمیدونم من که همیشه به یادشم اونم همین اندازه به یاد من هست یا نه؟؟؟
روزهاس که تنهام گذاشته و رفته بدون هیچ دلیلی خدایی خودم هنوز نمیدونم چرا !
هنوز باورم نشده که نیست همین جا جلوی چشمم بود دستاش توی دستام بود تازه داشتم باهاش معنی زندگی و شادی رو میفهمیدم ولی نمیدونم یک دفعه چی شد که رفت
هی روزگار بعضی وقتا که به فکرش میفتم یاد شیرین زبونیش دیوونم میکنه هروقت به فکر حرفاش میفتم لحظاتی که بهم میگفت سعید دوست دارم و الان که اطرافمو نگاه میکنم و میبینم که دیگه پیشم نیست تو دلم خالی میشه و ناخودآگاه اشک توی چشمم حلقه میزنه
دوستان توروخدا قدر همدیگه رو بدونین من بعضی وقتا دلشو میشکستم الان که به پشت سرم نگاه میکنم عذاب وجدان میگیرم دوستان همدیگه رو دوست داشته باشین و اگه کسی رو عاشقانه دوست دارین بهش وفادار بمونین

چه شبهایی رو که با عطر نفسش خوابیدم چه روزهایی که با گرمی حرفاش به آخر رسوندم خدایا چی میشد اگه دوباره برمیگشت چی میشد دوباره میومد و بهم میگفت سعید هنوز دوست دارم
افسوس بخاطر تمام لحظاتی که قدرشو ندونستم افسوس بخاطر روزهایی که پیشش بودم و ندیدمش . . .

در آخر یه چیزی میگم و میرم:
حدیث عشق من و تو ....حدیث ابر بهاریست ... تو از قبیله لبخند ... من از قبیله اندوه ... فضای فاصله صد آه ...فضای فاصله صد کوه ... تو از سپیده و نوری ... من از شقایق گلگون
راستی یادم رفت بگم دوستان عشقم سرطان داره اگه این مطلب رو خوندین یه دعایی براش بکنین که زودتر خوب بشه




[ چهارشنبه 9 تیر 1389 ] [ 02:58 ب.ظ ] [ سعید ]

یادم باشد فردا حتماْ
 دورکعت راز بگویم با او ٬ بخواهم ازاو که مرا دریابد
 ودل از هرچه سیاهی است بشویم فردا
 یادم باشد فردا حتماْ
 صبح بر نور سلامی بکنم
 سیصدوشصت و چهار غفلت را فراموش کنم
 سینه خالی کنم از ٬ کینه این مردم خوب
 وسلام بدهم بر خورشید
 یادم باشد فردا دم صبح خواب را ترک کنم٬
 زودتر برخیزم چای را دم بکنم٬ ودرایوان حیاط سفره راپهن کنم
 در جوار گل یاس٬ نان و چای بخورم
 برکت را بتکانم به حیاط یاکریمی بخورد
 یادم باشد فردا حتماْ
 ناز گل را بکشم٬ حق به شب بو بدهم
 ونخندم به ترک های دل هر گلدان چوبدستی به تن خسته گل هدیه کنم
 حوض را آب کنم و دعایی به تن خسته این یاغ نجیب
 یادم باشد فردا حتماْ
 به دل کوزه آب ٬ که بدان سنگ شکست بستی از روی
محبت بزنم...

 




[ یکشنبه 16 اسفند 1388 ] [ 03:54 ب.ظ ] [ سعید ]

کاشکی در کوچه های کودکی گم میشدم    

                                           هم صدای قاصدکهای تکلم میشدم

می نشستم زیر آواز سپید چلچله          

                                           بار دیگر خیس باران ترنم میشدم

زندگی را میدویدم تا فراسوی امید           

                                          تا که در چشم تماشا یک توهم میشدم

آرزو میچیدم از رنگین کمان شاپرک           

                                         باز هم در جنگل پروانه ها گم میشدم

کوچ میکردم از این تنهایی خاکستری          

                                        باز هم همسایه لبخند مردم میشدم

کودکی آن سوی حسرت چشم در راه من است     

                                       کاشکی در کوچه های کودکی گم میشدم


[ یکشنبه 16 اسفند 1388 ] [ 03:49 ب.ظ ] [ سعید ]

گفتم نرو پرپر میشم!! گفتی می خوام رها بشم!!گفتم آخه عاشق شدم!! گفتی می خوام تنها باشم!!گفتم دلم،گفتی بسوز،گفتم یه عمری باز هنوز!!! گفتم پس عمرم چی میشه،گفتی هدر شد شب و روز،،!!! گفتم آخه داغون میشم!!گفتی به من خوش میگذره!!گفتم بیا چشمام به تو!!گفتی آخه کی میخره !!!  گفتم منو جنس می بینی!!گفتی آره بی قیمتی!!!گفتم یه روز کسی بودم،،به من نکن بی حر متی گفتم صدام میمیره باز!گفتی به درد بسوز بساز!!گفتم حالا که پیر شدم،،گفتی که از تو سیر شدم!!گفتم تمنا می کنم،،گفتی می خوام خوردت کنم!!گفتم بیا بشکن تنو!!گفتی فراموش کن منو...




[ یکشنبه 16 اسفند 1388 ] [ 03:36 ب.ظ ] [ سعید ]
به سوی تو قدم برمیدارم شمرده شمرده... نمی دانم مقصد کجاست؟ ولی بی هدف در کوچه پس کوچه های زندگی قدم بر میدارم... برگهای بید مجنون خانه مان کم کم رنگ زردی به خود می گیرند... منم خیلی وقته که تو پاییزم ولی خبر ندارم... فصلی دیگر بدون تو برایم آغاز گشته... و من دیگه هیچی نمیدونم... و یا اینکه نمی توانم شکست را باور کنم... شاید روزی برایم بهار باشد ولی اون روز هم خیلی دوره حتی خیلی دورتر از تصوراتم... دیگه کاسه صبرم لبریزتر از همیشه شده... دیگه نیستی که واسم کاسه بزرگتری بیاری و بهم امید بدی که تحمل کن... میدونم برای همه عشق اولش زیباست و هر چی بیشتر میگذره بیشتر در این دریا پر تلاطم فرو میروند... و چه زیباست که تو شناگر قابلی باشی و از پس موجها بربیایی... ولی من خیلی کوچیکم حتی کوچکتر از یک مورچه که تو بهش ترحم میکنی زیر پات له نشه... ولی من نا خواسته یا خواسته له شدم...! بگذریم که آیا زیر پای تو له شدم؟ یا زیر پای سرنوشت؟ به هر حال بذار بگم که زیر پای سرنوشت! تا همه نگن تو عشق واسه زیبایهاش می خواستی و حالا که به آرزوت نرسیدی می خواهی معشوقت را محکوم کنی...! من تو رو با همه وجودم می خواستم... الانشم این دردها را به جونم می خرم و میکشم... آره سخته برام بی تو بودن وبی تو موندن... ولی این درد تنهایی و بی تو بودن را با یاد اون روزهای بهاریمون تحمل میکنم...


[ یکشنبه 18 بهمن 1388 ] [ 01:46 ق.ظ ] [ سعید ]

دیگه بسه تو قفسی که این دنیا واسمون ساخته زندگی کردن... دیگه بسه غصه خوردن... دیگه بسه چشم به راه بودن برای تو... تو رفتی منم رفتنیم با این تفاوت که تو به سوی آینده ات رفتی... ولی من هنوز تو گذشته جا موندم... دیگه پاهایم یاری رفتن بهم نمیدن... دیگه بالهایی که با آرزوهای محالمون واسم مهیا کرده بودی گشوده نمی شوند... می خوام برم از این دیار... تو میگی کجا برم؟ هر جا که برم خیالت ولم نمیکنه... نیستی که ببینی دیگه هم زندگیم شده رویای شیرین تو... آخه با انصاف به منم حق بده... منم دلم می خواست همیشه با تو باشم... ولی به چشم خودت دیدی که نشد...! پس به خاطر من اگه هنوزم دوستم داری در مسیر سرنوشتت حرکت کن... بیشتر از این به خودت عذاب نده... ازت خواهش میکنم اگه هنوز فراموشم نکردی... سخته بگم:   ولی میگم: من حقیر را از یادت ببر... اگه دوستم داری نذار بیشتر از این قربانی بشیم...




[ یکشنبه 18 بهمن 1388 ] [ 01:36 ق.ظ ] [ سعید ]

آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست

حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست


دیگر دلم هوای سرودن نمی کند

تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست


سربسته ماند بغض گره خورده در دلم

آن گریه های عقده گشا در گلو شکست


ای داد ، کس به داغ ِ دل ، باغ ِ دل نداد

ای وای ، های های عزا در گلو شکست


آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود

خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست


« بادا » مباد گشت و « مبادا » به باد رفت

« آیا » ز یاد رفت و « چرا » در گلو شکست


فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند

نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست


تا آمدم که با تو خداحافظی کنم

بغضم امان نداد و خدا . . . در گلو شکست




[ یکشنبه 18 بهمن 1388 ] [ 01:34 ق.ظ ] [ سعید ]

بیشتر از آنچه كه تصور میكنی دوستت دارم و

بیشتر از آنچه باور داری عاشق توهستم
بیشتر از هر عشقی بر تو عاشقم و بیشتر از هر دیوانه ای مجنون تو هستم.
عزیزم من محتاج تو هستم و بدون تو زندگی برایم مفهومی

جز تاریكی و سیاهی ندارد!
دوستت دارم چونكه میدانم تو نیز مرا دوست میداری ،

دوستت دارم چونكه مرا باور داری و مرا لایق آن قلب پر از محبتت میدانی!
تنها آرزویم این است كه تا آخرین لحظه زندگی ام در كنارتو باشم

و جز این از خدای خویش هیچ آرزویی را ندارم
عزیزم این قلب كوچك و شكسته و پر از عشق من تنها هدیه ای است

از طرف من به تو!
از تمام دنیا تنها همین قلب كوچك را دارم ، همین و بس!
عزیزم تا پایان با تو می مانم چونكه تنها تو هستی كه

معنای واقعی عشق را به من ابراز كردی و آموختی!
آموختی كه عشق یعنی تا پایان زندگی ماندن و تا پایان زندگی دوست داشتن!
عزیزم به جز تو كسی برای من دوست داشتنی نیست و

به جز تو كسی لایق این قلب بی طاقت من نیست
هر جای دنیا كه هستی بدان كه در این دنیای بزرگ

كسی هست كه عاشق و دیوانه تو می باشد !
هر جای دنیا كه هستی بدان كه من به انتظار تو می مانم تا تو را ببینم و

در آغوش خود بفشارم!
عزیزم دنیا خیلی بزرگ است ، این دنیا پر از عاشق و معشوق است ،

پر از لیلی و مجنون است، اما همه عاشقان یك سو ،

و من و تو نیز یك سوی دیگریم!
عزیزم تو دومین قبله عبادت منی و در همه لحظه ها بعد از خدا

تو را عبادت میكنم!

عزیزم بدون تو ،جایی در این دنیای بزرگ ندارم ،

و تنهاتر از من دیگر تنهایی نیست!
تو همان دنیای منی عزیزم ، به هر زیبایی های این دنیا كه

می نگرم تو را میبینم .
دوستت دارم عزیزم خیلی دوستت دارم ،

آنقدر دوستت دارم كه دیگر هیچگونه جای ابرازی برای آن نیست!
مستم از این عشق تو ، و پریشانم از غصه های تو و گریانم از اشكهای تو!
با تو پر از امیدم ، و رنگ خوشبختی را خوش رنگ از گذشته می بینم
با تو قلب من خوشبخت ترین قلب دنیاست ، با تو این دنیا برایم همان بهشت است!
عزیزم دوستت دارم … چون كه در میان اینهمه عاشقان تو

توانستی بمانی با قلبم ، بسازی با احساسم و درك كنی زندگی ام را !
عزیزم دوستت دارم… چون كه این قلب كوچك و پر از عشق مرا

در قلبت طلسم كرده ای و نگذاشتی هیچ كس دیگر قلب مرا از تو بگیرد !
اینبار با فریاد ، با چشمهای گریان ، با قلبی عاشق ،

با اراده و با احساسی پرا از دوست داشتن میگویم كه

دوستت دارم تا همه عاشقان فریاد مرا بشنوند و

                                                 به من بنگرند و شرمنده شوند!


[ یکشنبه 18 بهمن 1388 ] [ 01:24 ق.ظ ] [ سعید ]

در عمق قلبم آتشى است

قلبى سوزان.

در عمق قلبم آرزویى است براى آغاز.

من در احساساتم میمیرم.

دنیای من در خیال است.

من در رویاهایم زندگی می كنم بلى در رویاهایم . . .

تو در قلب من هستى

تو در وجود منى

هر جا كه بروم

جلوه گرش خواهم بود و خواهم كرد.

تورا بى پایان دوست دارم

و تا همیشه نگه خواهم داشت حضور سبزت را اى عزیزترینم.

همواره در كنارت خواهم ماند . . .

مثل بهشت است دیدن چشمهای جادویى تو.

بهشت چشمانت مرا به اوج آسمان مى برد.

من عاشق تو هستم

بهترینم

عزیزترینم

نازنینم

مراقب خودت باش . . .

وقتى كه لبخندت را میبینم دیوانه وار خوشحال مى شوم.

من صدای قلبت را مى شنوم . . .

من گلها را حس مى كنم

من بارش را حس مى كنم اما . . .

تنها با وجود پاك تو بهترینم . . . !

 




[ یکشنبه 18 بهمن 1388 ] [ 01:20 ق.ظ ] [ سعید ]
از شهر های خاطره می آیی
از باغ های عشق
                      زیبایی نگاه تو           
دیریست
             بر یاس ها
باران روشنایی مهتاب است
بانوی مهربان
                          بانوی سال های پریشان            
تشویش بیکرانه رنج کدام عشق
                      در التهاب قلب تو مانده ست؟
ای خوب!
                با ما سخن بگوی!
این کیست
              شعر شکوفه های جوان را
                     با جان بی قرار تو خوانده است؟
                             جانی که در قلمرو پائیز است
هربار
                  پر بارتر ز پیش گل آورده ست.
بانوی خاطره!
             بانوی سال های شب درد!
آواز پر نوازش کدامین
               در عطر خوابگونه گیسویت
                                                  خانه کرد
که اینگونه در صداقت آینه
                          گلخنده بلند رهایی
                                 از صبح چشم های تو جاریست؟
با رنج، زیستن
             با یاس ها زمانه زیبا را
                         چون رود، عاشقانه سرودن
       این، این در سرشت توست
                            وینگونه بی بهار، شکفتن
                                                  در سرنوشت توست


[ یکشنبه 18 بهمن 1388 ] [ 01:18 ق.ظ ] [ سعید ]

قدم زنان در خیابانی بلند که انتهایش بی
نشان بود که درختان بلند، بلند تر از افکار من در بلندای خیابان سر به راه بی راهی گذاشته ام خیابان را یک رنگ خاکستری نمود، دست در جیب، سر به هوا و تنها به یک چیز فکر می کردم اشک، جاری در فکر نگاهش بودم از پشت پرده اشکهایم جاری قاصدکی آمد در خیالم گفتم ای کاش یک قاصدک باشد که از سوی تو آید و نوید آن را دهد که دگر من نماند و ما شود ...

کاش قاصدک می اومد و خبری از عشق از من از ما از ارزش دوست داشتن و احساسات می آورد.

کاش می گفت ارزش یک ذره محبت را

... و من می گفتم کی و کجا و او نوید زمان و مکانی را می داد که من ما شود و در آن لحظه قلبم را به ضرب سکه ی عشق می سپردم و بر دیواره ی قلبم اسمی حک می کردم و این چنین باشد آغاز اولین عشق ...
بگذار اشکهایت جاری شوند ، بگذار گل لبخند بر لبانت بشکفد بگذار من نیز زندگی نمایم بگذار با تو زندگی کنم .
عزیزم یک نفر ... یک جایی ... تمام رویاهایش به لبخند توست پس هر گاه احساس تنهایی کرد رو به شهر خیال و رویا می کنه این رو بخاطر می آره که ای کاش مال من باشه اون نگای پر از رمز و راز.

 اون یه نفر در حال فکر کردن به توست ...




[ یکشنبه 18 بهمن 1388 ] [ 01:13 ق.ظ ] [ سعید ]

بیا که دوست دارمت !!

بگذار که آسمان، آنگونه که هست در جذبه دو چشم تو، خود را بگسترد.

بگذار تا ماه، حتی به زیر ابر، در این سیاه شب، آرامشی به قلب سپید تو آورد...

شاید کمی که گذشت، شاید تبسم در چشم روزگار، شاید که مشق صبر، تکلیف روزگار، نچندان به کام ماست...

بگذار زیر و بم این زمین سخت، با پای خسته تو، گفت و گو کند.

شاید قبول جهان، آنچنان که هست، آغاز زندگی است.

آنجا که واژه ها به هیاهو نشسته اند.

شاید که شاخه گلی از سکوت ناب، آواز زندگی است.

بگذار اگر فاصله ای هست بین ما، تا روز ماندگاری دیوار سرد، یک پنجره برای دیدن هم هدیه آوریم.

بگذار تا پیکر بت دار روزگار، در برکه گذشت پاشویه ای کند.

آنجا که ناتوان کلام خسته، به فریاد می رسد.

دیگر سکوت، نقطه پایان گفتگوست.

گاهی تحمل خاری درون دست شیرین تر از لطافت گلهای زندگیست.

بگذار تا به دشت جدایی در این زمان، بارانی از طراوت و بخشش، سفر کند.

بذری به دشت مهربانی هدیه آوریم و آنگه بغل بغل تبسم تازه درو کنیم.

چشمان پرسش خود را، تو بسته دار.

لبخند مهربان تو در چشم شرمناک، یعنی بیا.

« بیا دوباره دوست دارمت »

شاید که یک سلام، آغاز گفتگوست.

شاید برای رسیدن به شهر عشق اولین قدم از خود گذشتن است.




[ یکشنبه 18 بهمن 1388 ] [ 01:07 ق.ظ ] [ سعید ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 19 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  

درباره وبلاگ

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
این وبلاگ رو تقدیم می کنم
به عشقم که براش میمیرم
و به تمام عاشقان جهان
و کردهای مهربون
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :