|
♥ پسری از آواره های باران | ||
|
اگه این متنو می بینی بدون از وقتی رفتی دلم برات یه ذره شده ...خیلی دلتنگتم ![]() ![]() دوستان تو این وبلاگ جریان این عشق بی سرانجامو براتون می نویسم امیدوارم این راه اشتباهی که من رفتمو شما نرین ، امیدوارم از این جریان چیزی یاد بگیرین ، ازتون التماس دعا دارم و همتونو به خدا میسپرم ![]() ![]() "راستی یه سلام ویژه به ایرانیان خارج از کشور میکنم و میگم همتونو دوست دارم"
![]()
امروز اومدم یه چیزایی رو بگم و برای همیشه برم همه ازم میپرسن چرا وبتو آپ نمیکنی؟ راستش دیگه دل و دماغی برای آپ کردنش ندارم تمام لحظات خوشی که داشتم از بین رفته ![]() اونی که دوسش داشتم الان بیماره منم که حال و روز خوبی ندارم این فاصله خیلی دوریم که ازش دارم مزید بر علت شده که دیگه نایی نداشته باشم ![]() میخوام یه تشکر کنم از تمام دوستان عزیزی که تو این مدت وفادارانه باهام بودن ، نظر دادن ، دلداری دادن و... ![]() این وبلاگ یادگاری باقی موند از یه عشق بی سرانجام ، عشقی که آخرش با غم و درد به پایان رسید ![]() در این لحظه که این کلمات رو مینویسم بغض تو گلوم جمع شده واقعا حیف شد ، حیف شد که با تلخی به پایان رسید ![]() از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر ..... یادگاری که در این گنبد دوار بماند ![]() ![]() الان که میخوام این مطلب رو ارسال کنم دلم خیلی گرفته راستش یکساعت پیش یه دل سیر گریه کردم روزهاس که تنهام گذاشته و رفته بدون هیچ دلیلی خدایی خودم هنوز نمیدونم چرا ! برای کسی که خیلی دوسش داشتم و دارم نمیدونم من که همیشه به یادشم اونم همین اندازه به یاد من هست یا نه؟؟؟![]() ![]() هنوز باورم نشده که نیست همین جا جلوی چشمم بود دستاش توی دستام بود تازه داشتم باهاش معنی زندگی و شادی رو میفهمیدم ولی نمیدونم یک دفعه چی شد که رفت ![]() هی روزگار بعضی وقتا که به فکرش میفتم یاد شیرین زبونیش دیوونم میکنه هروقت به فکر حرفاش میفتم لحظاتی که بهم میگفت سعید دوست دارم و الان که اطرافمو نگاه میکنم و میبینم که دیگه پیشم نیست تو دلم خالی میشه و ناخودآگاه اشک توی چشمم حلقه میزنه دوستان توروخدا قدر همدیگه رو بدونین من بعضی وقتا دلشو میشکستم الان که به پشت سرم نگاه میکنم عذاب وجدان میگیرم دوستان همدیگه رو دوست داشته باشین و اگه کسی رو عاشقانه دوست دارین بهش وفادار بمونین ![]() چه شبهایی رو که با عطر نفسش خوابیدم چه روزهایی که با گرمی حرفاش به آخر رسوندم خدایا چی میشد اگه دوباره برمیگشت چی میشد دوباره میومد و بهم میگفت سعید هنوز دوست دارم افسوس بخاطر تمام لحظاتی که قدرشو ندونستم افسوس بخاطر روزهایی که پیشش بودم و ندیدمش . . . ![]() در آخر یه چیزی میگم و میرم: حدیث عشق من و تو ....حدیث ابر بهاریست ... تو از قبیله لبخند ... من از قبیله اندوه ... فضای فاصله صد آه ...فضای فاصله صد کوه ... تو از سپیده و نوری ... من از شقایق گلگون راستی یادم رفت بگم دوستان عشقم سرطان داره اگه این مطلب رو خوندین یه دعایی براش بکنین که زودتر خوب بشه ![]()
یادم
باشد فردا حتماْ
کاشکی در کوچه های کودکی
گم میشدم
هم صدای قاصدکهای تکلم میشدم می نشستم زیر آواز سپید
چلچله
بار دیگر خیس باران ترنم میشدم زندگی را میدویدم تا
فراسوی امید
تا که در چشم تماشا یک توهم میشدم آرزو میچیدم از رنگین کمان
شاپرک
باز هم در جنگل پروانه ها گم میشدم کوچ میکردم از این تنهایی
خاکستری
باز هم همسایه لبخند مردم میشدم کودکی آن سوی حسرت چشم در
راه من است
گفتم نرو پرپر میشم!! گفتی می خوام رها بشم!!گفتم آخه عاشق
شدم!! گفتی می خوام تنها باشم!!گفتم دلم،گفتی بسوز،گفتم یه عمری باز هنوز!!! گفتم
پس عمرم چی میشه،گفتی هدر شد شب و روز،،!!! گفتم آخه داغون میشم!!گفتی به من خوش
میگذره!!گفتم بیا چشمام به تو!!گفتی آخه کی میخره !!! گفتم منو جنس می
بینی!!گفتی آره بی قیمتی!!!گفتم یه روز کسی بودم،،به من نکن بی حر متی گفتم صدام
میمیره باز!گفتی به درد بسوز بساز!!گفتم حالا که پیر شدم،،گفتی که از تو سیر
شدم!!گفتم تمنا می کنم،،گفتی می خوام خوردت کنم!!گفتم بیا بشکن تنو!!گفتی فراموش
کن منو... ![]()
دیگه بسه تو قفسی که این دنیا واسمون ساخته زندگی کردن... دیگه بسه غصه خوردن... دیگه بسه چشم به راه بودن برای تو... تو رفتی منم رفتنیم با این تفاوت که تو به سوی آینده ات رفتی... ولی من هنوز تو گذشته جا موندم... دیگه پاهایم یاری رفتن بهم نمیدن... دیگه بالهایی که با آرزوهای محالمون واسم مهیا کرده بودی گشوده نمی شوند... می خوام برم از این دیار... تو میگی کجا برم؟ هر جا که برم خیالت ولم نمیکنه... نیستی که ببینی دیگه هم زندگیم شده رویای شیرین تو... آخه با انصاف به منم حق بده... منم دلم می خواست همیشه با تو باشم... ولی به چشم خودت دیدی که نشد...! پس به خاطر من اگه هنوزم دوستم داری در مسیر سرنوشتت حرکت کن... بیشتر از این به خودت عذاب نده... ازت خواهش میکنم اگه هنوز فراموشم نکردی... سخته بگم: ولی میگم: من حقیر را از یادت ببر... اگه دوستم داری نذار بیشتر از این قربانی بشیم...
آواز عاشقانه ی ما
در گلو شکست
بیشتر
از آنچه كه تصور میكنی دوستت دارم و بیشتر
از آنچه باور داری عاشق توهستم جز
تاریكی و سیاهی ندارد! دوستت
دارم چونكه مرا باور داری و مرا لایق آن قلب پر از محبتت میدانی! و جز
این از خدای خویش هیچ آرزویی را ندارم از طرف
من به تو! معنای
واقعی عشق را به من ابراز كردی و آموختی! به جز
تو كسی لایق این قلب بی طاقت من نیست كسی
هست كه عاشق و دیوانه تو می باشد ! در
آغوش خود بفشارم! پر از
لیلی و مجنون است، اما همه عاشقان یك سو ، و من و
تو نیز یك سوی دیگریم! تو را
عبادت میكنم! عزیزم
بدون تو ،جایی در این دنیای بزرگ ندارم ، و
تنهاتر از من دیگر تنهایی نیست! می
نگرم تو را میبینم . آنقدر
دوستت دارم كه دیگر هیچگونه جای ابرازی برای آن نیست! توانستی
بمانی با قلبم ، بسازی با احساسم و درك كنی زندگی ام را ! در
قلبت طلسم كرده ای و نگذاشتی هیچ كس دیگر قلب مرا از تو بگیرد ! با
اراده و با احساسی پرا از دوست داشتن میگویم كه دوستت
دارم تا همه عاشقان فریاد مرا بشنوند و
در
عمق قلبم آتشى است قلبى
سوزان. در
عمق قلبم آرزویى است براى آغاز. من
در احساساتم میمیرم. دنیای
من در خیال است. من
در رویاهایم زندگی می كنم بلى در رویاهایم . . . تو
در قلب من هستى تو
در وجود منى هر
جا كه بروم جلوه
گرش خواهم بود و خواهم كرد. تورا
بى پایان دوست دارم و
تا همیشه نگه خواهم داشت حضور سبزت را اى عزیزترینم. همواره
در كنارت خواهم ماند . . . مثل
بهشت است دیدن چشمهای جادویى تو. بهشت
چشمانت مرا به اوج آسمان مى برد. من
عاشق تو هستم بهترینم عزیزترینم نازنینم مراقب
خودت باش . . . وقتى
كه لبخندت را میبینم دیوانه وار خوشحال مى شوم. من
صدای قلبت را مى شنوم . . . من
گلها را حس مى كنم من
بارش را حس مى كنم اما . . . تنها
با وجود پاك تو بهترینم . . . ! ![]() از باغ های عشق زیبایی نگاه تو دیریست بر یاس ها باران روشنایی مهتاب است بانوی مهربان بانوی سال های پریشان تشویش بیکرانه رنج کدام عشق در التهاب قلب تو مانده ست؟ ای خوب! با ما سخن بگوی! این کیست شعر شکوفه های جوان را با جان بی قرار تو خوانده است؟ جانی که در قلمرو پائیز است هربار پر بارتر ز پیش گل آورده ست. بانوی خاطره! بانوی سال های شب درد! آواز پر نوازش کدامین در عطر خوابگونه گیسویت خانه کرد که اینگونه در صداقت آینه گلخنده بلند رهایی از صبح چشم های تو جاریست؟ با رنج، زیستن با یاس ها زمانه زیبا را چون رود، عاشقانه سرودن این، این در سرشت توست وینگونه بی بهار، شکفتن در سرنوشت توست ![]() قدم زنان در خیابانی بلند که انتهایش بی نشان بود که درختان بلند، بلند تر از افکار من در بلندای خیابان سر به راه بی راهی گذاشته ام خیابان را یک رنگ خاکستری نمود، دست در جیب، سر به هوا و تنها به یک چیز فکر می کردم اشک، جاری در فکر نگاهش بودم از پشت پرده اشکهایم جاری قاصدکی آمد در خیالم گفتم ای کاش یک قاصدک باشد که از سوی تو آید و نوید آن را دهد که دگر من نماند و ما شود ...
کاش
قاصدک می اومد و خبری از عشق از من از ما از ارزش دوست داشتن و
احساسات می آورد. کاش
می گفت ارزش یک ذره محبت را ... و من می گفتم کی و کجا و او نوید زمان و مکانی را می داد که من
ما
شود و در آن لحظه قلبم را به ضرب سکه ی عشق می سپردم و بر دیواره ی قلبم اسمی حک
می
کردم و این چنین باشد آغاز اولین عشق ... اون
یه نفر در حال فکر کردن به توست ...
بیا
که دوست دارمت !! بگذار
که آسمان، آنگونه که هست در جذبه دو چشم تو، خود را بگسترد. بگذار
تا ماه، حتی به زیر ابر، در این سیاه شب، آرامشی به قلب سپید تو آورد... شاید
کمی که گذشت، شاید تبسم در چشم روزگار، شاید که مشق صبر، تکلیف روزگار، نچندان به
کام ماست... بگذار
زیر و بم این زمین سخت، با پای خسته تو، گفت و گو کند. شاید
قبول جهان، آنچنان که هست، آغاز زندگی است. آنجا
که واژه ها به هیاهو نشسته اند. شاید
که شاخه گلی از سکوت ناب، آواز زندگی است. بگذار
اگر فاصله ای هست بین ما، تا روز ماندگاری دیوار سرد، یک پنجره برای دیدن هم هدیه
آوریم. بگذار
تا پیکر بت دار روزگار، در برکه گذشت پاشویه ای کند. آنجا
که ناتوان کلام خسته، به فریاد می رسد. دیگر
سکوت، نقطه پایان گفتگوست. گاهی
تحمل خاری درون دست شیرین تر از لطافت گلهای زندگیست. بگذار
تا به دشت جدایی در این زمان، بارانی از طراوت و بخشش، سفر کند. بذری
به دشت مهربانی هدیه آوریم و آنگه بغل بغل تبسم تازه درو کنیم. چشمان
پرسش خود را، تو بسته دار. لبخند
مهربان تو در چشم شرمناک، یعنی بیا. «
بیا دوباره دوست دارمت » شاید
که یک سلام، آغاز گفتگوست. شاید
برای رسیدن به شهر عشق اولین قدم از خود گذشتن است. |
| |
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||